تبليغاتX
وسعت شب , وسعت خیال
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

روزی نوشته بودم:

" اگر گذرتان به قصر بلورین قلبم افتاد احتیاط کنید ! قلب من از آهن و سنگ نیست "

امروز ... نمی دانم چه بنویسم ...

دستم را گرفت ، غرق در قلب دریایی اش که شدم کوچکی ام را دریافتم .

آنقدر در آبی بیکرانش به آرامش رسیدم که فهمیدم می شود بهارمان از

بیست و دوم آبان ماه آغاز شود ،

می شود در قلب پاییز شکوفه دهیم ،

می شود قلبمان در اوج پاییز گرمای تابستان را درک کند.

آری می شود ... با عشق ....

و حال می دانم حتی اگر سایه ام مرا درزیر باران تنها رها کند یکنفر هست

که همیشه بامن در کنارم و در قلبم ، گرمابخش تمام دلسردی هایم باشد.

تکیه گاهی که استقامتش حتی کوهی از غمهای مرا نیز خرد می کند و...

همدمی که بهانه من برای زندگیست.

پروردگار را شاکرم که دستانم را در دستانی نهاد که جز برای او و به سوی او بلند نشده .

من اینک در زیر نم نم باران از پشت انبوه ابرها ستاره های خوشبختی را میبینم

 که به من چشمک می زنند....

باش تا باشم.

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 15:16 | 
پاییز

 

شروع فصل سوم

می گویند می آید غمگینمان کند اما ...

با مهر می آید

 وبه اندازه شیرینی بهار مشعوفمان می سازد

دلگویه های مظلومانه درختانش

هق هق آرام آسمانش

چشمان غمگین غروبش

شروع خش خش موسیقی دل انگیزش

حتی زوزه وحشیانه بادهای ولگردش

و انتظار

  انتظار

    انتظار

انتظار عارفانه پاییز امسالمان گره خورده با ماه خداست

می دانم ، به زودی می آیی

به زودی می آیی در یک پاییز از پس هزاران پاییز غم انگیز

ودر بین هزاران هزار قلب خزان دیده ، شعاع گرم دیده ات ،

مرا در می یابد

می مانم

به اندازه تمام عمر منتظرت ... می مانم.

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 21:22 | 

« یاد »

همین دیشب ، زمستان ، یادمان هست

و سرما برف ، بوران ، یادمان هست

کبوتر ، آسمان ، این پنجره ، سنگ

شقایق ، خون ، بیابان ، یادمان هست

و درا ین دهکده ارباب و تحقیر

و سیلی ، کدخدا ، خان ، یادمان هست

دسیسه ، توطئه ، سودابه ، نیرنگ

سیاوش ، داغ ، بهتان ، یادمان هست

زمین ، گندم ، عرق ، پینه ، وشب باز

خجالت ، سفره ، غم ، نان ، یادمان هست

گلو و اعتراض و بغض و فریاد

و مشت و خون ، دهان ، هان یادمان هست

غریبی ، شمعدانی ، یاس ، گلدان

قناری ، مویه ،ایوان ، یادمان هست

همین دیشب ، زمستان....یادتان رفت ؟

همین دیشب ، زمستان ، یادمان هست

 

« احد چگینی »

 

   *********************************

 

من آن را رشک می ورزم که محنت کش تنی دارد

و الا هر کسی را بنگری پیراهنی دارد

 

عطشناک عقیق خاتم دست گدایانم

نگین پادشاهی را که هر اهریمنی دارد

 

مشو از صنعت اضداد قانون بقا غافل

که در دنبال خود هر قاه قاهی شیونی دارد

 

اگر تیمور هم باشی و پایت لنگ هم باشد

خرامان آمدنهایت شتابان رفتنی دارد

 

به مظلومان سلامی چون دعای جوشن ارزانی

اگر ظالم به کف تیغی و در بر جوشنی دارد

 

گشایش هاست در آهی که خیزد از جگر گاهی

چو مجمر ، هر سر موی تو حکم روزنی دارد

 

مراد آهی است کاسان را کند بر ظالمان مشکل

وگرنه دود بی حاصل ، دل هر گلخنی دارد

 

سری ارزد به تن کز آن بلرزد پیکر داری

ازین سرهای باب سرشماری هر تنی دارد.

 

 «کیومرث عباسی قصری »

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 23:59 | 

پنجشنبه این هفته رو از دست ندهیم

 

امسال تقارن جالبی ایجاد شده پنجشنبه، اول ماه رجب میلاد امام محمد باقر (ع )

شب لیله الرغائب هم هست......

فکرشو بکنید شب جمعه و میلاد نور و شب آرزوها............

نمیشه تصور کرد تو این شب چیزی رو از خدا بخواهی و بهت نده.

میگن لیله الرغائب رو اگه روزه بگیری و نماز مخصوص اون رو بخونی

 هر آرزویی داشته باشی بر آورده میشه.

 

یادمون باشه بزرگترین آرزوی ممکن رو از خدا بخواهیم .....

 

ازهمه دوستان التماس دعا دارم

 

                          

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 19:4 | 
راز بارون

خدا باران رو آفرید تا ما آدمها با دیدنش بفهمیم آسمون هم با این

عظمتش وقتی دلش میگیره می باره ، پس چرا ما گاهی باریدن رو

از چشمهامون دریغ می کنیم ؟

چرا اشک ها رو تو قاب دیده زندونی میکنیم و بهشون اجازه رهایی نمی دیم.

چه خوبه گاهی مثل بچه ها سنگی رو به شیشه بغضمون بزنیم

تا با شکستنش دلمون خالی بشه .

دل ما نهایتش یه آسمون وسیعه که همیشه نمی تونه آبی باشه ،

گاهی از ابرهای تیره و سیاه پر میشه که چاره اش باریدنه

گاهی لبریز از درده که چاره اش چند تا فریاد بزرگه

.

.

پس به خاطر پاکی و طراوت دلمون هم که شده هر چند وقت یکبار

غمها و گرفتگی ها و کدورت ها مون رو بباریم.

 

 

             « خدا بارون رو آفرید تا ما از گریستن خجالت نکشیم »

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 10:45 | 
مسابقه مشاعره

سلام دوستان.

راستش چند وقته کمبود شعر پیدا کردم 

تصمیم گرفتم یه مسابقه ترتیب بدم...

 

دوستان زحمت بکشید هر کدوم اومدید نظر بدید

 از حرف آخر نفر قبلی استفاده کنید و یک بیت (یا بیشتر )

شعر بنویسید .

در حقیقت شما دارید تو یک مسابقه مشاعره شرکت میکنید.

در ضمن هر چند تا نظر که دوست داشتید بدید (هر چی بیشتر بهتر )

 

برای شروع :

آغاز سخن به نام یزدان

تا نیک رسد سخن به پایان.........

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 18:42 | 
...از نهج البلاغه

                                                                                                               

                                               

 

حکمت 69 (حفظ روح امیدواری ) :

اگر به آنچه می خواستی نرسیدی ، از آنچه هستی نگران مباش.

                                    

 ****                                    

حکمت 363 ( نشانه بی خردی ) :

شتاب پیش از توانایی بر کار ، و سستی پس از به دست آوردن فرصت

 

از بی خردی است.

 

****

حکمت 290 ( مسئولیت نعمتها ) :

اگر خداوند بر گناهان وعده عذاب هم نمی داد ، لازم بود به خاطر سپایگزاری

 

از نعمتهایش نا فرمانی نشود .

 

****

حکمت 281 ( برتری عقل از مشاهده چشم ) :

اندیشیدن همانند دیدن نیست ، زیرا گاهی چشمها دروغ می نمایاند ،

 

اما آن کس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی کند .

 

****

حکمت 282 (غرور آفت پند پذیری ) :

میان شما و پند پذیری ، پرده ای از غرور و خود خواهی وجود دارد.

 

****

حکمت 295 (شناخت دوستان و دشمنان ) :

دوستان تو سه گروهند ، و دشمنان تو نیز سه دسته اند : اما دوستانت :

 

دوست تو ، و دوست دوست تو ، و دشمن دشمن تو . و اما دشمنانت :

 

پس دشمن تو ، ودشمن دوست تو ، و دوست دشمن تو است .

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 20:35 | 
شب را به انتظار سپیده   ندیدم

طلوع را به امید غروب     نفهمیدم

غروب را در جستجوی ستاره     گم کردم

ستاره را در پرتو ماه        نیافتم

ماه را آئینه خورشید  پنداشتم

خورشید را به تکه ای ابر     فروختم

ابر باران شد و بارید   و   من دیدم   هیچ نفهمیدم و.....

نمی دانم

شاید هم   فهمیدم   هیچ ندیدم

              دیروز را نفهمیدم        

                     امروز را ندیدم   

                            فردا را  شاید.......

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 21:38 | 
ترم آخر......

به معلمی که دلش برای لیسانسه های بیکار می سوزد:

ترم آخر برای هر کس یه مفهوم داره ، برای بعضی ها رهایی از یک قفس تنگ و خسته کننده

و پرواز در آسمان بیکران ، برای بعضی دیگه بالا اومدن از یک چاله و افتادن در چاه ، برای بعضی

 رسیدن به قله ای که سالها به اون چشم دوخته بودند و برای عده ای دیگه پایان یک تفریح دیگه تو زندگی...

و برای من....

خیلی جالبه وقتی یک معلم از تو بپرسه برای چی درس می خونی و احساس کنه درس خوندن یه جور

اتلاف وقت و سرمایه برای جوانان است.

من ترم آخرم و حدود یک ماه دیگه به قول آقای معلم به جمع لیسانس های خانه نشین می پیوندم.

اما از یک چیز مطمئنم :

آقای معلم من هیچگاه حتی اگر نتونم از علمی که فرا گرفتم در هیچ مرحله ی زندگی استفاده کنم از درس خوندن پشیمون نمیشم .

می دونید چرا ؟

چون برای من درس خوندن رسیدن به قله و پرواز تو آسمون و تفریح و ... نیست ، من درس می خونم

چون دوست دارم  « فکر کنم »!!!

من ذهنم رو پر از دروس سخت وطاقت فرسا کردم چون اعتقاد دارم : زندگی یعنی فکر کردن

یعنی خودت رو با فکر کردن خسته کردن ، یعنی ذهنت رو با سوهان خشن فرمولها و معادلات صیقل دادن و جلا بخشیدن ، یعنی انقدر از فکر کردن به درس خسته بشی که دیگه وقتی برای فکر کردن به مسائل پیش پا افتاده ی زندگی نداشته باشی ، که دیگه برات مهم نباشه که بعد از مدتی مجبوری به روستا ها

بری و بهیار یا معلم نهضت بشی !  یا حتی غصه دختری رو بخوری که با مدرک لیسانس همسر یک دیپلمه شده !

آقای معلم شما به این فکر کنید که از میان هزاران دانشجویی که الان توی این مملکت درس می خونند قراره یک نفر یک کار بزرگ انجام بده ( مثلا قراره واکسن آنتی ویروس ایدز رو کشف کنه! ) در این صورت آیا باز هم معتقدید پدرها و مادرها بیهوده روی تحصیل بچه هاشون سرمایه گذاری میکنند ؟!!

شما معلمید و دلسوزی یک خصیصه ذاتی همه معلمهاست.

می دونم اوضاع فعلی جامعه و شرایط سختی که پیش روی جوانان هست شما رو اندوهگین میکند

 اما  حرف آینه فقط یک جمله است :

« آدمها وقتی احساس خوشبختی میکنند که راه زندگیشون رو آزادانه انتخاب کنند »

                                         جوانانی که با علاقه درس میخونند

                                         حتما احساس خوشبختی میکنند.......

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 20:46 | 

بار دیگر به تماشا برویم

به تماشای همه آینه ها

ای چو من رفته و نشناخته تصویرت را

خویش را باید دید

من در این آینه چون نیمرخ مغشوشی

همه ی قامت خود را نتوانستم دید

قد بلندی می گفت :

هیچ کوتاه در این آینه خود را

نتواند دیدن

برویم ...

 نردبانی آریم

زندگی در اوج است

 

« قدرت الله شریفی »

 

**************************************

از اینجا که نگاه میکنم چند قدمی بیشتربه پایان نمانده

پشت سرم گرد و خاک عبور یک عمراست

و روبرو

ته مانده یک سفر

چیزی به پایان نمانده

و من حالا

در روزهایی که ساعتهایش

ثانیه وار می گذرند

سالهایی را به یاد می آورم

که در آن آموختم:

هر چه بزرگتر شوم کمتر حرفم را می فهمند

و هر چه بیشتر بدانم کمتر زندگی می کنم...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 10:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar