تبليغاتX
وسعت شب , وسعت خیال
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
به دیروز که می نگرم

شوق رسیدن به امروز را می بینم

و امروز ... اشتیاق رسیدن به فرداست که تکاپوی زیستن را معنا می کند...

کاش فردایم ارزش اندیشه های امروزم را داشته باشد...

                             

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 13:24 | 
قلب من از آهن و سنگ نیست

 اگر گذرتان به قصر بلورین قلبم افتاد احتیاط کنید

آه ! که اگر قلب من بشکند...

شکستن قلب من ، شکستن همه ی گلهای دنیاست

و شکستن همه ی زیباییها

با فرو ریختن قلبم ،نور ماه را از شبهایتان نگیرید ...

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 21:45 | 
تقدیم به او...

من و یک عمر سکوت و تردید

تو و صد قرن امید

من و یک سال غروب و اندوه

تو و یک قلب سپید

من ویک فصل پر از برگ خزان

من و یک ماه پر از حسرت ماه و خورشید

من و یک هفته ی سرد

من و یک روز بلند

تو و باران و بهار وگل ویک عمر نوید

من و یک چشم که هر جمعه به سویی چرخید

تو و آن نرگس مست ، که دلم را می دید

من و تنهایی وشب

تو ویک دشت ستاره ، که به من می خندید

من و هر لحظه فرو ریختن خانه ی دل

تو و یک روح عمیق که به پهنای کویرم بارید

تو و یک روز که از کعبه عشق به جهان می تابی

کاش این را دل من می فهمید...***

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 23:58 | 
چند نصیحت جالب برای اوناییکه نصیحت پذیرند

کسیکه از آینه به شما می نگرد کسی است که شما هر روز باید پاسخی برایش داشته باشید.

« وین لایو »

رها کردن را بیاموز که کلید خوشبختی است.

« بودا »

بهترین وسیله برای دوست داشتن زندگی دوست داشتن پدیده های آن است .

« ون گوگ »

آدم تا از حافظه خود خاطر جمع نشده نباید به دروغ متوسل شود.

« دومونتاتی »

هر آدم به خوبی چیزی است که دوست دارد.

 « سال بلو »

اشکال زندگی در مسیر سبقت آن است که خیلی سریع آدم را به ته خط می رساند.

« جان جنسن »

عده ای را برای همیشه و همگان را برای مدتی می توان فریفت . اما همگان را برای همیشه هرگز !

« لینکلن »

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 22:56 | 
یه شعر از محمد علی بهمنی که مناسب اینجاست

 

چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام

 

و به چشمان تو می اندیشم

 

پیش از آنی که سحر

 

 رنگ چشمان تو را پاک کند

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 7:26 | 

خدایاجهان در برابر عظمت تو هیچ است من نیز به هیچ تو قانعم

به صلابت تمامی کوهها، طراوت تمامی گلها ،استقامت تمامی سروها، لطافت باران ، سخاوت آسمان ، شجاعت تمامی آبشارها ، ومتانت ماه قانعم .

من شب را با وسعت بیکرانش ، آسمان را با تمامی ستارگانش ، زمین را...

نه زمان را با مجموعه ای از خیال انگیز ترین خاطراتش ،

وابدیت را با سعادت جاودانه اش می خواهم.

خدایا : من مستحق تمامی نعمتهای تو هستم ، زیرا :

 

آنها را تنها و فقط تنها از تو تمنا می کنم

 

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 7:16 | 

سفر به شهر رنگها :

گرمای کویر اولین علامتی بود که نزدیک شدن به شهرم را نوید می داد ، گرمایی که حتی در وسط تابستان باز هم برای من زندگی بخش بود والتیام بخش روحم .

از سفری یک هفته ای می آمدم از شهری با جاذبه ها وزیباییهای فراوانش اگر بگویم عروس شهرهای ایران است مبالغه نیست.

اما آرامشی که قلبم را در بیست کیلومتری شهرم فرا گرفت ، نشان داد که من متعلق به این خاکم شاید به قول شاعر :

« ساخته از خاک کویرم »

استقامت و صداقت و خونگرمی مردم کویر را زیاد گفته اند و شنیده ایم ، اما من می خواهم سادگی و یکرنگی مردم شهرم را بگویم که هنوز دستخوش دگرگونیهای دنیای مدرن کنونی نشده است .

من از یک شهر رنگی می آمدم ،شهری که اگر دروغ نگفته باشم جز در کنار آرامگاه حافظش  ودر پناه شاه چراغش ، در هیچ کجای آن احساس آرامش نکردم . شهری که خیابانهای زیبا و دلفریبش پر از آدمهایی بود که برایم غریبه بودند . من آنجا آدمهایی را دیدم که شاید زندگیشان را لب طاقچه عادت از یاد برده بودند.

آدمهایی را که قلبهای بند زده شان را تو مشتشون گرفته بودند و از بیم افتادن ودوباره شکستن آن دستهایشان می لرزید.

آدمهایی که چشمهای کویری شون به هر سو می چرخیدند تا از یک سوسوی کوچک فروغ بگیرد، چشمهایی که با هزاران رنگ و روغن باز هم فریبا نبودند.

من صدها کلمه از لبهای سرخ و ارغوانی و بنفش و قهوهای و... شنیدم که یک کدام آن رنگی نبودند ، کلماتی سرد و بی روح وتنها با آهنگی آمیخته به عشوه و ناز .

من مادرانی را دیدم که کودکانشان را در آغوش نمی گرفتند تا خسته نشوند و بچه هایی که در کالسکه هاشان متعجب از اینهمه ازدحام و صدا آرزوی لحظه ای آرامش می کردند.

و دخترانی که احساس می کردند خداوند تابلوی آنها را سیاه و سفید کشیده وبا قلم دوازده رنگ به جان تصویرشان افتاده بودند تا رنگی بشوند.

در این فریبستان پر از رنگ وریا من مردهایی را دیدم که مثل زنها لباس می پوشند مردهایی که هرگز نمی شد از دستهاشون و شانه هاشون سنگینی بار زندگی را فهمید و شاید اصلا آن را حس نکرده بودند ، آنها کار را عار می دونستند اما حاضر بودند بیست و پنج بار از اول تا آخر یک خیابان شلوغ عبور کنند تا تنها یک بار بتوانند به یک عروسک زینتی چشمک بزنند.

والبته چیزهایی که دیده نمی شد : غرورهای مردانه ای که اگر بود و اگر یک بار به خاطر نگاه های عتاب آلودی می شکست شاید آغازی بود برای شروع مردانگی .

وغیرت هایی که ای کاش در زیر چرخهای تمدن وترقی له نشده بودند و چون ستونی تکیه گاهی میشدند برای رفاه و آرامش انسانها .

و حیرت آور تر وجود جهالتها و تعصب های کور کورانه ای که هنوز هم چون پتکی سنگین بر سر شخصیت و خود باوری جوانان کوبیده می شد .

من هزاران جوان را دیدم که در پس خنده های دروغینشان اندوهی عظیم پنهان بود ، جوانانی که به روزمرگی عادت کرده بودند ، وحتی به نگاههای تحقیر آمیز اطرافیان ...

ای کاش شهر من هرگز به این دنیای ظاهر فریب اما تهی نپیوندد ، ای کاش مردم شهر من به غرور و غیرت و شخصیت خود افتخار کنند ، و آرزوی داشتن دنیایی رنگی آنها را از یکرنگی و سادگی کنونی دور نکند.

کم کم به خانه می رسم و خانه .....

|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 18:32 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar