| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
راز بارون
خدا باران رو آفرید تا ما آدمها با دیدنش بفهمیم آسمون هم با این عظمتش وقتی دلش میگیره می باره ، پس چرا ما گاهی باریدن رو از چشمهامون دریغ می کنیم ؟ چرا اشک ها رو تو قاب دیده زندونی میکنیم و بهشون اجازه رهایی نمی دیم. چه خوبه گاهی مثل بچه ها سنگی رو به شیشه بغضمون بزنیم تا با شکستنش دلمون خالی بشه . دل ما نهایتش یه آسمون وسیعه که همیشه نمی تونه آبی باشه ، گاهی از ابرهای تیره و سیاه پر میشه که چاره اش باریدنه گاهی لبریز از درده که چاره اش چند تا فریاد بزرگه . . پس به خاطر پاکی و طراوت دلمون هم که شده هر چند وقت یکبار غمها و گرفتگی ها و کدورت ها مون رو بباریم.
« خدا بارون رو آفرید تا ما از گریستن خجالت نکشیم » |+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 10:45 |
مسابقه مشاعره
سلام دوستان. راستش چند وقته کمبود شعر پیدا کردم تصمیم گرفتم یه مسابقه ترتیب بدم... دوستان زحمت بکشید هر کدوم اومدید نظر بدید از حرف آخر نفر قبلی استفاده کنید و یک بیت (یا بیشتر ) شعر بنویسید . در حقیقت شما دارید تو یک مسابقه مشاعره شرکت میکنید. در ضمن هر چند تا نظر که دوست داشتید بدید (هر چی بیشتر بهتر )
برای شروع : آغاز سخن به نام یزدان تا نیک رسد سخن به پایان......... |+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 18:42 |
...از نهج البلاغه
حکمت 69 (حفظ روح امیدواری ) : اگر به آنچه می خواستی نرسیدی ، از آنچه هستی نگران مباش. **** حکمت 363 ( نشانه بی خردی ) : شتاب پیش از توانایی بر کار ، و سستی پس از به دست آوردن فرصت
از بی خردی است. **** حکمت 290 ( مسئولیت نعمتها ) : اگر خداوند بر گناهان وعده عذاب هم نمی داد ، لازم بود به خاطر سپایگزاری
از نعمتهایش نا فرمانی نشود . **** حکمت 281 ( برتری عقل از مشاهده چشم ) : اندیشیدن همانند دیدن نیست ، زیرا گاهی چشمها دروغ می نمایاند ،
اما آن کس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی کند . **** حکمت 282 (غرور آفت پند پذیری ) : میان شما و پند پذیری ، پرده ای از غرور و خود خواهی وجود دارد. **** حکمت 295 (شناخت دوستان و دشمنان ) : دوستان تو سه گروهند ، و دشمنان تو نیز سه دسته اند : اما دوستانت :
دوست تو ، و دوست دوست تو ، و دشمن دشمن تو . و اما دشمنانت :
پس دشمن تو ، ودشمن دوست تو ، و دوست دشمن تو است . |+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 20:35 |
شب را به انتظار سپیده ندیدم
طلوع را به امید غروب نفهمیدم غروب را در جستجوی ستاره گم کردم ستاره را در پرتو ماه نیافتم ماه را آئینه خورشید پنداشتم خورشید را به تکه ای ابر فروختم ابر باران شد و بارید و من دیدم هیچ نفهمیدم و..... نمی دانم شاید هم فهمیدم هیچ ندیدم دیروز را نفهمیدم امروز را ندیدم فردا را شاید.......
|+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 21:38 |
|
درباره وبلاگ
![]() ××× سلام به تو که دل آسمانیت وسعت شب و خیال مرا می فهمد ×××
در این بیکران , یک آسمان حرف دل است که امیدوارم به دلت بنشیند . منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1385مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 پيوندها
ملا صدرانیما و شهرام تانی صبح بهاری جاده کم گذر مارال شکوفه نرگس محشر هم آشیانه احد چگینی (شعر) سالهای تا کنون قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی فروشگاه اینترنتی 30دی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |