| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
گرمای کویر اولین علامتی بود که نزدیک شدن به شهرم را نوید می داد ، گرمایی که حتی در وسط تابستان باز هم برای من زندگی بخش بود والتیام بخش روحم . از سفری یک هفته ای می آمدم از شهری با جاذبه ها وزیباییهای فراوانش اگر بگویم عروس شهرهای ایران است مبالغه نیست. اما آرامشی که قلبم را در بیست کیلومتری شهرم فرا گرفت ، نشان داد که من متعلق به این خاکم شاید به قول شاعر : « ساخته از خاک کویرم » استقامت و صداقت و خونگرمی مردم کویر را زیاد گفته اند و شنیده ایم ، اما من می خواهم سادگی و یکرنگی مردم شهرم را بگویم که هنوز دستخوش دگرگونیهای دنیای مدرن کنونی نشده است . من از یک شهر رنگی می آمدم ،شهری که اگر دروغ نگفته باشم جز در کنار آرامگاه حافظش ودر پناه شاه چراغش ، در هیچ کجای آن احساس آرامش نکردم . شهری که خیابانهای زیبا و دلفریبش پر از آدمهایی بود که برایم غریبه بودند . من آنجا آدمهایی را دیدم که شاید زندگیشان را لب طاقچه عادت از یاد برده بودند. آدمهایی را که قلبهای بند زده شان را تو مشتشون گرفته بودند و از بیم افتادن ودوباره شکستن آن دستهایشان می لرزید. آدمهایی که چشمهای کویری شون به هر سو می چرخیدند تا از یک سوسوی کوچک فروغ بگیرد، چشمهایی که با هزاران رنگ و روغن باز هم فریبا نبودند. من صدها کلمه از لبهای سرخ و ارغوانی و بنفش و قهوهای و... شنیدم که یک کدام آن رنگی نبودند ، کلماتی سرد و بی روح وتنها با آهنگی آمیخته به عشوه و ناز . من مادرانی را دیدم که کودکانشان را در آغوش نمی گرفتند تا خسته نشوند و بچه هایی که در کالسکه هاشان متعجب از اینهمه ازدحام و صدا آرزوی لحظه ای آرامش می کردند. و دخترانی که احساس می کردند خداوند تابلوی آنها را سیاه و سفید کشیده وبا قلم دوازده رنگ به جان تصویرشان افتاده بودند تا رنگی بشوند. در این فریبستان پر از رنگ وریا من مردهایی را دیدم که مثل زنها لباس می پوشند مردهایی که هرگز نمی شد از دستهاشون و شانه هاشون سنگینی بار زندگی را فهمید و شاید اصلا آن را حس نکرده بودند ، آنها کار را عار می دونستند اما حاضر بودند بیست و پنج بار از اول تا آخر یک خیابان شلوغ عبور کنند تا تنها یک بار بتوانند به یک عروسک زینتی چشمک بزنند. والبته چیزهایی که دیده نمی شد : غرورهای مردانه ای که اگر بود و اگر یک بار به خاطر نگاه های عتاب آلودی می شکست شاید آغازی بود برای شروع مردانگی . وغیرت هایی که ای کاش در زیر چرخهای تمدن وترقی له نشده بودند و چون ستونی تکیه گاهی میشدند برای رفاه و آرامش انسانها . و حیرت آور تر وجود جهالتها و تعصب های کور کورانه ای که هنوز هم چون پتکی سنگین بر سر شخصیت و خود باوری جوانان کوبیده می شد . من هزاران جوان را دیدم که در پس خنده های دروغینشان اندوهی عظیم پنهان بود ، جوانانی که به روزمرگی عادت کرده بودند ، وحتی به نگاههای تحقیر آمیز اطرافیان ... ای کاش کم کم به خانه می رسم و خانه ..... |+| نوشته شده توسط آینه در و ساعت 18:32 |
|
درباره وبلاگ
![]() ××× سلام به تو که دل آسمانیت وسعت شب و خیال مرا می فهمد ×××
در این بیکران , یک آسمان حرف دل است که امیدوارم به دلت بنشیند . منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1385مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 پيوندها
ملا صدرانیما و شهرام تانی صبح بهاری جاده کم گذر مارال شکوفه نرگس محشر هم آشیانه احد چگینی (شعر) سالهای تا کنون قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی فروشگاه اینترنتی 30دی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |